تبليغاتX
ایول داریم ما
 

خاطرات منو عادله جونم

سلام چطوريد دوستان گلم ....؟؟

 

خوب روز ها پشته سر هم دارن سپرى ميشن ومن همچنان تنها ..... خيلي برام سخته اصلا باورم نمى شه عادله كنارم نيست .

هييييييييييييييييييييييييييييى روزگار

خوب اين روزها هر كار تو خونه به ميله من انجام ميشه چون همه ميدون كه من اعصاب مصاب تعطيلم ... بد نيست .

يادتون هست كه روز تولده حضرت فاطمه بابام برام به عنوان هديه دستبند برام خريده بود ؟؟ يادتون اومد من دستبندم كه از روز تولد دستم بود حتى براى يه لحظه هم از خودم دورش نكرده بودم توى فرودگاه دادم به عادله . دستش كردم به عنوانه يه نشونه از خودم .

بعد كه اومديم خونه از بابام معذرت خواهى كردم كه هديشو هديه دادم ولى بابام گفت : خوب كارى كردى خوشم اومد .

حالا از اين چيز ها كه بز گريم (به قول يه دوست خوبم) يه خاطره براتون بگم از اون موقع هايى كه عادله تهرون بود .

يه روز سر كلاس كه روز شنبه هم بود ما زنگ آخر دين و زندگى داشتيم بعد دبيرمون يكم ماشاا... به جونش مشكل داشت .

بعد اومد سر كلاس بدون هيچ هماهنگى قبلى گفت: برگه بذاريد رو ميز امتحان مى خوام بگيرم از دو فصله آخر .....

ما رو ميگى دوشاخ در اورديم امتحان آخه جلسه قبلش گفته بود كه اين جلسه درس ميپرسه بعد هيچ وقت خدا تو كلاس كسي دين وزندگى نمى خوند چون دبيرش گير نمي داد همه سر كلاس يا زنگه تفريح ميخوندن اونم دست پا شكسته .

خلاصه با هزار نق و نووق برگه رو گذاشتيم رو ميز٬ منو عادله ميز اول ميشستيم به عادله گفتم : چكار كنيم گفت بيخيال بابا تقلب مى كنيم بره پى كارش

بعد ماشاا... همه اميد به من داشتن كه منم نخونده بودم يعنى هيچكس نخونده بود به عادله گفتم : بابا هيكش بلد نيست نه خودمون نه پشته سرى ها از روى كى تقلب كنيم .. هان٬ گفت : خوب كتاب رو بذار زير ميز.

سر جلسه .....

سوال اول خوب بلد نيستيم .

سوال دوم نصفه نيمه بلديم .. همين طوري به ترتيب تا سوال هاي آخر .

بدبختى نمي دونستيم كدوم صفحه از كتاب هست . با عادله نقشه كشيديم عادله قرار شد راهنمايى بگيره از خانم مروجى منم تو كتاب دونبالش بگردم .

من از خنده داشتم ميمردم به عادله گفتم بابا بيا اون سوال هاى كه نصفه بلديم بنويسيم بقيشو تقلب كنيم عادله قبول نكرد گفت ما بايد بيست بشيم .

بعد شروع كرد سوال چرت پرسيدن كه من ريسه رفته بودم از خنده ..

عادله: خانوم ببخشيد اين سوال اول كدوم فصل بود خيلى سوال ها شبيه همه ما قاطى كرديم ..

دبيرمون : بچه ها جونم همون فصل ١٢ بود همون جايى كه حديث داشت

منم سريع فصلو اوردم خلاصه پيدا كردم نوشتم برگمو جورى گذاشتم كه عادله هم بنويسه ...

بعد دوباره عادله گفت:

خانوم اين سوال پنج مشكل داره اصلا واضح نيست ....فكر كنم يه قسمتشو نگفتيد ؟

( چون ما عموما درس خون كلاس بوديم دبيرا روى ما حساب مى كردن مُرَوّجى به شك افتاد )

گفت: نه بچه ها  همون سوالى كه دو قسمت داشت اول فصل بود شما يه قسمتو بنويسيد كافيه ..

منم با سرعت نور دنبال جواب بودم كه نوشتم .

يكى از بچه ها از اون ته كلاس سوال كرد خانوم ميشه درمورد سوال ده بگيد چند مورد بنويسيم ؟؟

منو عادله تازه گرفتيم سوال ده٬ موردى حالا از كجا پيداش ميكرديم يه چشمك زدم به دوستم مرجان كه سوال ده رو بگه اونم بدتر از ما نمي دونست

خانوم گفت : بچه ها ده مورده٬ ده مورد هم الزاميه ....

عادله سريع كتابو برداشت تا خانوم رفته بود ته كلاس پيدا كرد نوشتينم .

بعد به من گفت خانومو صدا بزن گفتم براى چى گفت تو صدا بزن كارت نباشه .

بعد من توى اين سال كه با مروجى كلاس داشتيم تلفظ فاميليشو ياد نگرفتم گفتم ببخشيد خانوم مَروّجى نه ببخشيد خانوم مَروجى يدفعه كل كلاس منفجر شد از خنده كلاس به هم ريخت توى اين موقعيت تونستيم دوتا سوال ديگه هم بنويسيم خلاصه به همين شيوه كل سوال ها رو جواب داديم بعد كه جوابش اومد منو عادله بيست شده بوديم دونفر ديگه بقيه هم بالاى ١٥ بودن .

چه روز هايى رو داشتيم هيييييييييى يادش بخير .

پى نوشت اول : اينكه از تمام كسانى كه نظر دادن ممنون فقط يه چى بگم اين فاطمه جوونم كه ازدواجشو  تبريك گفته بودم همون مين خودمون بود .

پى نوشته دوم : مجيد شر خان آدم با هر كى كه سلام عليك داره كه دوست پسرش نيست اين طور باشه كه تعداد دوست هاى ما خيلى زيادن .

پى نوشته سوم : اى خدا

پى نوشته چهارم : مواظب خودتون باشيد تا بعد يا على

 

 


 

نوشته شده توسط yegane در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت


عادله

سلام

 

خوب ديگه لحظه هايى گندى رو سپرى مى كنم كه عادله نيست .... عادله رفت كى باورش ميشه منم كه نزديكش بودم يا به عبارتى مثل يه خواهر بود برام باورم نمى شه عادله رفته چه به رسه به شما .....

هييييييييييييييييييييييى روزگار .... توى اين روزگار آخه اينم شد روزگار عصاب نمى ذاره ماله آدم .

از اون عادله كه صبح هنوز صورتشو نشسته بود مديديدمش فقط يه مشت عكس باقى مونده وچند تا حلقه فيلمو خاطره ....

از ديروز كه عادله رفته شدم مثله اين ديونه ها شصت دفعه اون اون ١٢٠ تا عكسى كه ازش دارم رو ديدم چهل بار اون فيلم هايى كه با هم خوش بوديم رو ديگه كاملا ديونه شدم  ....

اول كه عادله موضوع رو فهميده بود مى خواست به من بگه بهم گفت :

عادله : يگانه اگه يه روز من ديگه نباشم تو چكار مى كنى ؟

من: تو تا منو نكشى نميميرى خيالت تخته تخت باشه .

عادله : نه خنگولكم اگه ما بخوايم از تهرون بريم ؟

من : شما بريد ما هم مياييم .

عادله : اگه نتونيد بيايد ؟

من : خوب شما ماله هميشه مى خوايد بريد ؟

عادله : مثلا اينجورى باشه ؟

من : خودكشى مى كنم .

عادله : ديونه مگه ما بجوز خراب كارى كار ديگه هم ميكنيم كه من برم تو خودكشى كنى ؟

من : بابا يخيال دارى امروزو كوفتم مى كنى .

عادله : اما امروز مى خوام يه چيزى رو بهت بگم همين جا ماشينو پارك كن .

بعد رفتيم تو پارك نشستيم روى يه نيمكت .

من : بگو من گوش ميدم .

بعد عادله شروع كرد به اشك ريختن اصلا اشكاش  در اختيار خودش نبود تو چشمام كه نگاه مى كرد اشك مى ريخت .

من: عادله اتفاقى افتاده دارى ميكوشى منو بگو ديگه !!

عادله : ما بايد تا آخر اين هفته بريم خونه پدر بزرگم .

من : مرده شورت رو ببرن خوب حالا تا كرج رفتن كه گريه كردن رو نداره .

عادله : اى كاش كرج بود خونه اون يكى باباى بابام بعدشم براى هميشه ...

من: خفه شو تو كه قبول نكردى ؟؟

عادله : من گفتم نمى يام ولى بابام گفته بايد بريم اول بايد بريم خونه دادييم دبى دخترش به دنيا اومده .

اصلا ديگه گيج گيج شده بودم همين جورى گريه مى كردم .

عادله : حالا پاشو بريم خونه شايد بليط گير نيومد شايد خدا خواستو من نرفتم .

سويجو دادام گفتم تو برو من ميام انگار دنيا رو سرم خراب شده بود اولش كه مى گفت نه منم مى ميونم تا باهم بريم بعد مثله يه سگه وحشى داد زدم برو خواهش ميكنم برو .

 

به ياد اون روز هايى كه با هم خراب كارى مى كرديم به ياد اون روزى كه تو بيمارستان دستم شكسته بود به ياد اون روز هايى كه مى رفتيم باشگاه به ياد اون روز ى كه با هم بوديم از صبح تا شب سرم داشت ميپوكيد ... حالت تهوع گرفته بودم .

تا اومدم خونه ساعت ٥/٨ بود حالا هى مامانم چى شده چى شده چرا با عادله برنگشتى عادله ماشينو اورد خونه كجا بود اميدوارم دليلت قانع كننده باشه كه گوشيات خاموشه ساعت ٥/٨ شب اومدى خونه يگانه جواب بده ...

منم فقط باگريه جواب ميدادم بعد خلاصه يه جور فهموندم كه حالم خوب نبوده ...

فردا صبح عادله اومد دنبالم كه برييم از دوستاش خداحافظى كنه ....

خلاصه با هزار نقو نوق قبول كردم چند روز اول هفته رو كه با عادله رفتبم تا با بچه ها خداحافظى كننه .

اول رفتيم سراغ بچه هاى مدرسه .... بعد رفتيم سراغ بچه هاى آموزشگاه زبان ...بعد سراغ بچه هاى باشگاه و كلاس نقاشى و  بعدم يه عادلمه خيابون بازار كه رفيق داشت ماشاا... يكى دوتا نبودن بعدم  استادمون كه براى كنكور دو جلسه رفتيم كلاس بعدم على آقا (سوپر سر كوچه) بعدم فست فود سر كوچه بقول بچه ها  ( ممد) بدم برو بچه همسايه .....

آخرم  رفتيم پيشه شايان كه با هم كارورزى مى رفتيم  و بچه هاى كلاس زبان پدرام ٬ عليرضا ٬ آرش ٬ محسن ٬ على ٬ مجيد ٬ پسر همسايمون ايمان كه غيبتشو زياد كرديم حالا پيشه خودمون بمونه هر روز با يكى هست ما نفهميديم چند تا دوس دختر داره منو عادله هميشه از رو پشته بوم ميپاييديمش ....

 

يه روز هم رفتيم خريد با هم هر چى لازم داشت خريد .

راستى‌ دليل اين كه عادله اينا مى خواستن برن رو نگفتم براتون مادر بزرگه عادله (مامانه باباش ) حدودا ٤ سال بپش مرد بعد چون واشينگتون بودن تو مدرسه ها هم بود باباش فقط رفت بابابزرگش از اين پيره مرد هاى اهله حاله خودشو كه نديدم ولى عكسشو ديدم بهش مى خورد كه ٥٠ رو داشته باشه ولى در صورتى كه عادله مى گفت ٧٠ سالشه بابابزرگه عنوقى نيست اما با يه تماس به باباى عادله غر زده بود كه من اينجا تنها شما سالى يبار هم نمى ياييد من مگه چند سال زندم مگه چندتا بچه دارم پاشيد بيايد اينجا وگرنه نمى بخشمتون ... البته چند تا دليله ديگم داره ...

عادله كلا يه دايى داره كه اون از دبى زن گرفته با يه عمه كه اونم واشينگتونه باباى عادله مياد ايران خونه فاميل هاى مامانش كه عاشق ميشه و تو تهرون زن ميگيره.

بابابزرگش منو هم ميشناسه البته از طريف هايى كه عادله كرده بود خودمم تلفنى چند بار باهاش حرف زدم خيلى بابابزرگه مشتيه ....

اون روزى كه با بابا بزرگه عادله داشتم حرف ميزدم  بعدش كه قطع كردم به عادله گفتم چى ميشد من مامان بزرگت ميشدم انقدر با عادله خنديدم كه خدا بدونه يادش بخير .

خلاصه پيشه خودمون بمونه بابايش انقدر پولداره كه پولش از پارو بالا ميره دم عيد هم كه ميشد براى عادله ومن يه عالمه هديه ميفرستاد .خوب براى عادله به عنوانه نوه منم كه زنش بودم وقتى اين جمله رو گفتم كه داشتيم هديه ها رو با عادله باز مى كرديم كه عادله انقدر با بالشت زد تو سرم كه گيج گيج شدم يادش بخير چه روزهايى بود .

خونشون هم هنوز نفروختن قراره كاراى فروشه شو وكيلشون انجام بده ولى من به عنوان يه خواهر كليد داشتم حالا هر روز ميرم سر ميزنم .عادله هم كليده خونه ما رو داشت يه بار ميدونست من تنهام كليد انداخت به در اومده بود با يه پخ تو جونم زهرم آب شد يادش بخير تا شب بهش فحش دادم .

ماشيناشون هم تو حياطشونه هنوز نفروختن ....

حالا وقتى مى خواستن برن فرودگاه از اون موقع كه سوار ماشين شديم با عادله گريه كرديم تا رسيديم فرودگاه وقتى داشتن ميرفتن ديگه اصلا نه صداى من در ميومد نه صداى عادله بعد يه مرده تو فرودگاه به باباى عادله گفت ناحسابيه يه بچتو ميبرى يكيشون تو ايرون باشه بعد گفت اينا دوستن نه خواهر

يارو مات مونده بود بعد كه رفتن ما داشتيم ميومديم خونه تا خونه گريه كردم انقدر توى اين هفته گريه كردم كه اعصاب برا هيچكى نذاشتم ...

ولى خاك تو سر ما يه فاميل واشينگتون نداريم خوب به عادله سپردم شوهر نكنه آخه زنه خودمه .

 

باباى عادله قول داده كه كارشون درست شه عادله رو بياره ببينم يا برام دعوت نامه بفرسته من برم ...

عادله تو فرودگاه انقدر با بابام گريه كردن يكى رو ميخواست جداشون كنه از هم ....

بخوام بگم خيلى طولانيه ولى از اين به بعد خاطره هامو كه با عادله دارم رو آپ ميكنم .

 خوب منم ديگه تنها و ديونه شدم قرار ه كنكورم ندم چون من قول داده بودم با عادله بريم سر جلسه وقتى اون رفت منم نمى رم فقط يه هفته با عادله الكى درس خونديم ديگه هيچى برام مهم نيست.

 

تا بعد يا على

 


 

نوشته شده توسط yegane در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت


هویجوری

سلام به دوستان گلم چطوريد ؟؟

خوب ما چند وقت نبوديم چه اتفاقاتى كه نيوفتاده بود .مهمتر از همه اينكه بهترين دوستم رفت قاطى مرغا متاهل شد همين جا بهش تبريك ميگم و اوميدوارم خوشبخت بشى فاطمه عزيز پيوندت با آقاى نامزد مبارك باشه با آرزوى موفقيت براى فاطمه جوووونم و نامزدش .....

 تبريك فاطمه جون

 

خوب تو اين مدت كه نيومده بودم پيشتون رفته بوديم از طرف مدرسه شهريار كرج به عنوان يك فرزانه كه اولويت با بچه هاى اول دوم بود ولى بچه هاى ممتاز سوم هم مى بردن وقتي مدير مدرسه زنگيد به گوشيم خبر داد اولش گفتم نه ولي بعدش گفتم ميريم اونجا اذيت مي كنيم برمي گرديم خلاصه حال ميده بعد با يه تماس به مدرسه قبول كردم كه منم برم ولى عادله قبول نكرد كه با هامون بياد در صورتى كه اونم حقه اومدن داشت به علت يه سرى مشكلات نيومد خوب اينم از دوست نيمه راه ....

خوب به علت اينكه ما ٥ روز اونجا بوديم كل ماجرا خيلى طول ميكشه بخوام تعريف كنم اما در كل صبح ساعت ٤ بيدارمون مي كردن تو چادر زندگي كرديم اين مدت رو ديگه روزى ٦ تا كلاس داشتيم كلاسامون هم يكيش رژه بود يكي تيراندازى٬ رژه جمع تشويق هاى بين المللى ٬ مخابره با پرچم ٬ طريق درسته كوهنوردى ٬ گره زنى و.... سه تا استاد مرد داشتيم دوتا استاده زن استاداى مشتى بودن .

صبح كه ساعت چهار بيدار مى شديم مى رفتيم نماز جماعت بعد رژه مى رفتيم تا ساعت شش بعد ورزش بعد صبحانه بعدشم كلاس تصور كنيد جنازه مي رفت سر كلاس ماشاا.. به فكه اين استاد سلگى ديونه ميشديم تا ساعت دوازده ظهر بعدشم ناهار تا ساعت سه بعدشم باشگاه ديگه شب ساعت ١٠ كه ميشد بى خيالمون مى شدن ديگه استراحت تا ساعت ٤ صبح فردا .

اما در كنار سختى هاش شيرينى هاى زيادى داشت كه سختى ها رو پنهان مى كرد .يه فيلم بردار مشت هم داشتيم كه اونم همپاى ما كار مى كرد هادى كمال پور كه همه بچه ها به اسم داداشى صداش مى كردن هر روزم موهاشو يه مدل ژل مى زد انقدر كلاس مي زاش اما در كل با بچه ها خاكى بود ما اونجا تنها نبوديم از استان هاى ديگم بودن مثل :

شهرستان هاى تهران ٬ قم ٬ قزوين ٬ همدان ٬ اراك و....

تصور كنيد ٣٠٠ تا دختر با دوتا پسر يكى هادى كه فيلم مى گرفت يكى هم سهيل كه عكس مى نداخت اما اينم بگم كه جو گير نبودن رمز بچه ها بينه خودشون به هادى ميگفتن گلابى به سهيل مى گفتن شلغم ....

اونجا فقط چند روز اول شام رفتيم رستوران بقيش كباب بهمون مى دادان خودمون مثله زمانهاى قديم با چوب مى پختيم كه اين سوژه اى بود براى داداشي ....

اما روز آخر در مراسم اختتاميه به همه بچه ها يه كيف دادان با ماركه آديداس بعد به كل تيم هم پرچم هاى مختلف با لوح ...بعد هم كه رئيس آنجا آقاى گنجى خداحافظى كرد همه زدن زير گريه حالا تهرونى و همدان و اراكى نداشت همه در آغوش هم گريه مى كردن بعد با شعر خداحافظ همين حالا انقدر گريه كرديم كه اصلا صدا ها در نميومد كشتيم خودمون رو به هم عادت كرده بوديم سخت بود جدايى خداحافظيه بدى بود بد ....اين گلابى هم يرس فيلم گرفت .

شبم با داداشى خداحافظى كرديم حالا ما گريه داداشى گريه خلاصه كه مرديم داداشى سفيد پوستم بود شده بود قرمز قرمز بعد يه چيزاى هم گفتيمو تموم شد بعدم رفتيم پيش سهيل گفت من حلالتون مى كنم خيلى ريلعكس بود نه گريه اى نه چيزى .....راستى از تمام اون كلاسا امتحان هم داديم من قبول شدم لوح گرفتم .

بعدشم سوار ماشين و اومديم خونه ...

تا چند روز تو خونه حالم بد بود مثلا صبح زود سلام سازمانى اصلا شايد باورتون نشه ولى راه رفتنم شده بود طبق رژه دست راست با پاى چپ تو خونم چند روز در حال گريون بوديم كه بهتر شديم اينم از اردو .... خيلى با حال بود .

ديگه اينكه بريم جمعه كنكور رو گن بزنيم بياييم خيالمون راحت بشه .... من كه اصلا اميدوار نيستم .حالا ميريم شانسى امتحان ميديم شد شد نشود كه نشد فداى سرم اصلا فداى اون چشماى سيام ...

يه تصميماى هم گرفتم كه تو سال تحصيلى آينده برم تغيير رشته بدم برم گرافيك بخونم كه دوتا ديپلم داشته باشم بعدشم بهمن كه علمى كاربردى ثبت نام مى كنه ثبت نام كنم بعد اگه قبول نشدم امسال ساله ديگه امتحان سراسرى بدم خلاصه بيكار نشينم تو خونه. يه خبر ديگه اينكه اگه يادتون باشه تو پست قبل كه عادله آپ كرده بود برام كه قرار بود زور تر از اينا آپ كنه نوشته بودم دستم رو تا ده روزه ديگه باز مى كنم اما به خاطره اردو دستم رو قبل از اردو باز كرد دكى دستم خوب شده بود ولى به خاطره مجازاتم كه خودم دستم رو باز كردم گفت يه ده روز ديگه هم باشه ... حالا دستم هم خوبه سلام ميرسونه .

يه خبر ديگه اينكه كارورزيمون تموم شد خيالمون راحت نمرشم گرفتيم .

خوب چقدر طولانى شد اما يه تشكر هم بكنم از تمامه كسانى كه تو پسته قبل اومدن سر زدن بهم مخلصشون هم هستم .

اما اينجا داشت فراموش مى شد يه تبريك كه درسته يكم دير شده ولى خوبه كه بگم جز نامردى حساب نشه  به تمامه پدراى گل مخصوصا به پدر خودمو پدر عادله  يه پدر هم تو نت  داريم بابا ناصر و ديگر آقايون در نت روزتون مبارك .

يا على دوستون دارم يه عالمه هر چى بگم بازم كمه .

مواظب خودتون باشيد .

 


 

نوشته شده توسط yegane در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت


حرفای خودمونی

سلام به دوستان گل

چون يگانه رفته شهريار كرج و يه چند وقتى نيست خانوم يادش اومده كه پستى رو كه قبل از رفتنش قرار بود بذاره يادش رفته و از اونجا به من زنگ زده كه اين پست رو براش آپ كنم ما هم كه خراب رفيقيم چه كنم ديگه، البته به علت مشغله كارى قرار بود ديروز آپ كنم ولى نشد معذرت و اينكه يه چند وقتيه كه به وب دوستان سر نزدم انشاا... از خجالتشون دربيام و در آخر روز پدر و ميلاد حضرت على (ع) رو به تمام پدران و آقايان وبلاگ نويس و مخصوصا باباى خودمو عمو جون تبريك ميگم .

                                                                                                  عادله

يه سلام نه از رسم عادت بلكه از ته قلب به همه دوستان عزيزم چطوريد ؟خوبيد ايشاا... ؟ چه خبرا...؟

يه تشكر از همه كسانى كه در پست هاى قبل بهم سر زدن .

ممنون ... متشكر ... زحمت كشيديد حالا كه زحمت كشيدي پس چرا كم كشيديد ؟؟ اى وا ببخشيد يه آن فكر كردم رفتيم پاتختى ... توهم زده بودم .اخه خيلى وقته كه يه عروسى نداشتيم دلم پوسيد .

خوب بگذريم ما كه پسر دم بخت و دختر دم بخت نداريم البته اونايى كه دم بخت هستن قسط ازدواج ندارن كلاس ميذارن اما من از اون افكار پليدشون آگاهم فكر كنم همه ديگه اون مسيج موضوع ازدواج رو خونده باشيد ...

دختر زرنگ + پسر زرنگ = دعوا

دختر زرنگ +پسر احمق = عشق

دختر احمق + پسر زرنگ = خونه ...

دختر احمق +پسر احمق = ازدواج

خوب اينم اون مسيج البته جاى توهين به دوستان متاهل نيست خداى نا كرده سوء تفاهم پيش نياد ..حالا تو كامنت ها منم نكشيد ..... دوست دارم هر كى كه اين مطلب رو مى خونه در مورد ازدواج نظرش رو بگه ؟؟؟؟؟

خوب بگذريم اين روز ها همه افتادن رو كتاب و دفتر يكسره درس مى خون غير من و عادله كه اصلا درس نمى خونيم ....

اگه خدا بخواد ما با همين اطلاعاتى كه داريم دانشگاه قبول ميشيم اگر نخواد كه قبول نمى شيم!

اون معاون كه بايد براى كارورزى سر مى زد اومد و ديگه يه روز در ميون ميريم اداره  يه چند روز عادله نبود من هر روز پاميشودم مى رفتم كارورزى دلم پوسيد تو اين چند روز كه تنها بودم داشتم ميمردم. اگه من بميرم شب اول قبرو چكار كنم از اين جكو جونور هم هل مى كنم اون زير چكار كنم خدايا خودت به دادم برس !

براى بعد از ظهر هايى كه تنها بودم رفتم كلاس نقاشى ثبت نام كردم البته مقدماتى ٬ پيشرفته رو رفتم منظورم اين هست كه سياه قلم و مداد رنگى ٬ آب رنگ ٬ پاستيل رويكم بلدم اما نه مثل استادمون ..... من از اون روزى كه چشم به اين جهان باز كردم يا خودمو تو كلاس نقاشى ديدم يا تو كلاس زبان از دست اين مامانم يريس گير ميده برو كلاس نقاشى مى خواد من براش بشم يگانوالمك ابتدايى كه بزور مى رفتم حالا يكم علاقه پيدا كردم خودم مى رم الان اين ترم فيگور ميرم استادامون همه مردن بعد سر كلاس چون من از همه فيگور تر بودم با اون دستم گفت : خانم فرهام پاشو بيا فيگور بگير بقيه تا يه ربع وقت دارن بكشن من رفتم مثل چوب اونجا وايسودم مردم بعد با يكى از بچه ها تو كلاس خيلى شوخى مى كنم هر وقت كه بهش نگاه مى كردم زبون براش در ميوردم اونم منو بايه زبون بزرگ كشيده بود خاك تو سر آبرومو پيش استاد عبدى برد معلوم نبود زيونه يا سوسيسه حالمو به هم زد بعد آخر كلاس هر كى كه فيگور بگير همه فيگور كشيدشو بهش هديه مى دن . حالا همه فيگور هايى كه بچه ها كشيدن رو زدم تو اتاقم خيلى با حال شده .

راستى يكى از دوستان تو كامنت خصوصى گفته بود كه بگم آزاش كيه ؟

دوستان آزاش خواهرم هست كه با هم دو سال تفاوت سن داريم رشتش هم كامپيوتره . آزاش يعنى هديه بزرگ

خوب ديگه خيلى داره مثل هميشه طولانى ميشه ...

اما اين رو بگم كه حدودا ١ ماه دستم تو گچه و به غير از مجيد شر هيچكس سراغ اين دسته بى صاحابو نگرفته دكى گفته اگه دختر خوبى باشم حرف مامانم و بابامو گوش كنم درسمو بخونم غذا بخورم و.... تا ٢٠ روز ديگه تقريبا باز كنه برام اولش برام خيلى سخت بود ولى ديگه بهش عادت كردم  آخه كارى بهم نداره ولى بعضى اوقات عصبانيم مى كنه مثلا وقتى بخوام بنده كتونيمو باز كنم يا وقتى كه بخوام مغنعه يا روسرى يا شال يا هر گوفت ديگه سر كنم نمى تونم يا با ماشين برم بيرون و..... راستى ايت جمعه كه گذشت رفتيم معدن بابامينا خيلى باحال بود يه سگ دارن اسمش تزا هست

 

 

حالا داييم كتابه تربيت سگ گرفته تربيتش كنن الانم يه سرى چيزا رو مى فهمه مثله اينكه بهش بگى تزا بشين ٬ پاشو ٬ آب بخور٬ اونورو بپا كسى نياد ٬ يه ماشين كه خيلى دور باشه بياد رد بشه يريس پارس مى كنه داغونت مى كنه ٬ اول منو نمى شناخت يه پارسى كرد تو جونم صد متر پريدم بالا انقدر ترسيدم كه زبونم بند اومده بود اما ديگه الان با هم دوست شديم بابام زنجيرشو باز مى كنه من بدو تزا بدو اينم بگم يه زبون داره اندازه كله خر خيلى بي خوده زبونش وقتى زبونشو در مياره من در ميرم بدم مياد چكار كنم دست خودم نيست ....

اينم بگم دوستان فكر نكنن بابام معدن طلا داره معدن شن و ماسته شستس ... بعد يكم اونطرف تر يه ساختمونه دو طبقه هست بغلشم ١ هكتار درخته اما هنوز بزرگ نشده كه سايه داشته باشه .. تو اونجا هم گوجه . فلفل سبز  . ريحون . شاهى . درخته گردوو. توت هم دارن ولى هنوز ميوه نداده .

 

پى نوشت اول – اينكه يادتون نره نظرتون رو در مورد ازدواج بديد پى نوشت دوم –گاهى اوقات از اينكه دستم رو باز نكردم ديگه اعصابم بهم پيچيده حالم ديگه از زندگى يكسان بهم مى خوره گريمو در اورده ....

پى نوشت سوم – اينكه ما بايد از پرستو ها ياد بگيريك كه همهيشه به سوى بهار كوچ مى كننن پس بيايد تا هميشه بهارى باشيمو بهارى فكر كنيم .

مثلا اگه من بخوام بهارى فكر كنم اينجورى ميشه : كه دستم هم خوب ميشه حالا تو دستت هم كه خوب بود چكار مى كردى تو كنكور قبول ميشيى كارورزى هم قبول ميشى با يه نمره ى خوب ....

خدايش چقدر زيادى بهارى فكر كردم اما اينجورى كه نمى شه ..

تا بعد همه رو به خدا ميسپارم ..يا على   

 


 

نوشته شده توسط yegane در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت


ماجرا های من و عادله

سلام به دوستان گلم ....

خوب چه خبر بروبچ تجربى و زبان خارجى و.. كه يه نفس كشيدن

دمتون گرم سرتون خوش .... ديگه چه خوب چه بد تموم شد ديگه اصلا لازم نيست بهش فكر كنيد ...

خوب از حال و روزه خووودم بگم براتون : منم اين روووزا صبح ها كه ميريم كارورزى تو يه بخشى از اداره پست تو بخش سيم كارت هاى دائمى هاش كه ثبت نام شدن ولى هنوز سيم به دستشون نرسيده .... ما اونجا فرم هايى كه كارمند هاى ... خدا بگم چكارشون كنه بايد خيلى وقت پيش تكميل مى كردن رو تكميل مى كنيم و تقريبا منو عادله و حديث و شايان باهم روزى ٢-٣ جعبه رو تكميل مى كنيم كه صاحباشون ميان تحويل مى گيرن ....

ما اونجا توى يه اتاق چهارتايى با هم كار مى كنيم هنوز صبح نرفته نشسته آقاى رضايى برامون چايى مياره .. انقدر حال ميده كه خدا بدوننه ...بعد شروع به كار مى كنيم چون من دستم بستس من و حديث فرم ها رو پر مى كنيم عادله و شايان بسته بندى مى كنن و صد تا كه شد انتقال ميدن اتاق بقلى ... يه روز كار منو حديث تموم شده بود رفتيم كمك عادله چوون شايان نيومده بود اون روز منگنه رو براشتم در پاكت رو منگنه كنم هر كار مى كردم نميشد بعد آقاى عباسى مدير اتاق بقلى خيلى مياد بهمون سر مى زنه كه خراب كارى نكنيم بهم گفت خانم فرهام اينجوورى نمى شه بندازش زمين جفت پا بروو رو ش درست ميشه .. خلاصه انقدر اونجا خنديديم كه خدا به دونه ...

اين از صبح بعد از ظهرهاهم گاهى اوقات با مامان عادله ميريم دانشگاه مامانش استاده اونجا يه روز زودتر رفتيم سر كلاس مامانش هنوز تو آموزش بود بعد چوون كلاس هاشون شلوغه با ميكروفون درس ميدن مامانه عادله ميكرفون رو داد عادله گفت بريد سر كلاس من اومدم .. من و عادله رفتيم تو نقشه٬ عادله ميكروفن رو روشن كرد گفت خانوما آقايون بفرماييد بشينيد از امروز به بعد مسبر كلاس خانوم فرهامه هى يكسره به بچه ها گير مى داد يه پسره داشت ساندويج مى خورد بهش گفت آقا لطف كن اون ساندويج رو بذار كنار ببينم خجالت بگش يه بچه ها گفت به دوستش گفت من از در اول اومدم تو كجابودى نديدمت منم گفتم بشين آقا ببينم مگه اتوبوسه بليطت رو بيار از در جلوى بده .... خلاصه به همه متلك مينداخت كر كر خنده بود همه مى خنديدن ...

مامانش اومد تو بچه همه سر صدا اينا كيا مامانش گفت اينا دختراماً چشم بود كه به طرف منو عادله برگشت ...

خيلى حال ميده ميرم اذيت مى كنيم ...يه روز سر كلاس جا نبود يه دختره بشينه يه پسره بلند شد و جاشو داد به دختره پتروس بازى در اورد بعد همه پسرا بهش متلك مينداختن دوستش ميگفت ميله رو بگير نيفتى منم به حمايت از اون بيچاره صندليمو دادم بهش با عادله رو صندلى دو تركه نشستيم يه دفعه كلاس با كار ما منفجر شد كه مامان عادله صندليشو داد به ما يا به عبارتى قبل از اين كه بده ديدم صندليش بهتره پريدم رو صندلى

انقدر هم بچه ها رو خندوندم كه چيزى نمونده بود كه مامان عادله ما رو بيرون كنه بعد از كلاس آب سرد كن دانشگاه قطع بود مامانه عادله كليد اتاق اسا تيد رو داد كه بريم اونجا از بيو فاميلي آب بخوربم ما هم ديديم بقيه تشنن گناه دارن همه رو خبر كرديم اتاق رو به گند كشيديم خدا كنه بچه ها اومده بودن فقط آب بخورن جو گرفته بودشون از تو يخچال شيرينى و ميوه خلاصه از خودشون پذيرايى كردن قيافها ديدنى بود حالا مگه ميشد بيرونشون كنى هر كار ميكرديم بيرون نمى رفتن خلاصه با فشار زياد بيرون كرديمشون ....

شايد بگيد چرا مامان عادله گفت دختراما چوون مامان عادله كه مياد دانشگاه باباشم ميره سر كار عادله بيشتر روز يا به عبارتى كل روز با منه ....

منم اون رو مثل داداشه نداشتم دوسش دارم چوون خيلى مرد

منم تنهام چون خواهرم كه ميره دانشگاه بابام كه سر كاره مامانم بيشتر خونه مامانجوونم هست . خلاصه كل عمرمون با هم تموم ميشه .....

براى همه آرزوى سر بلندى ميكنم تا بعد يا على


 

نوشته شده توسط yegane در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت